وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست//عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد//کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید//هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست
بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند//دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست
عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد//قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد//پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

+ نوشته شده توسط محمد باهری (صابری) در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 و ساعت 5:17 بعد از ظهر |
مست شراب توام ناب ترین ناب من //شب به سراغم بیا خوابترین خواب من
عاشق كوی تو ام یك نظری كن مرا//سخت گرفتارتم ماه ترین ماه من
دست به دامان شوم ای تو تمنای دل//مونس تنهای شب شور ترین شور من
آهوی وحشی بُد م رام تو كردی مرا//ای به فد ایت شوم رام ترین رام من
گر تو رضایت دهی نذر كنم جان خویش//مالك جان و دلی شاه ترین شاه من
صبر وصبوری شده پیشه ی هر روزه ام//روی ندادی نشان دور ترین دور من
نازی محزون تو چشم به راه تو است//كی توعیان می شوی فاش ترین فاش من؟!

+ نوشته شده توسط محمد باهری (صابری) در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 و ساعت 5:8 بعد از ظهر |
مست شراب توام ناب ترین ناب من //شب به سراغم بیا خوابترین خواب من
عاشق كوی تو ام یك نظری كن مرا//سخت گرفتارتم ماه ترین ماه من
دست به دامان شوم ای تو تمنای دل//مونس تنهای شب شور ترین شور من
آهوی وحشی بُد م رام تو كردی مرا//ای به فد ایت شوم رام ترین رام من
گر تو رضایت دهی نذر كنم جان خویش//مالك جان و دلی شاه ترین شاه من
صبر وصبوری شده پیشه ی هر روزه ام//روی ندادی نشان دور ترین دور من
نازی محزون تو چشم به راه تو است//كی توعیان می شوی فاش ترین فاش من؟!

+ نوشته شده توسط محمد باهری (صابری) در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 و ساعت 5:7 بعد از ظهر |
ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور//کنار بستر من قرص‌ های خواب‌آور
لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی//از این تب ، این تبِ مالاریای خواب‌آور
منی که منحنی زانوان زاویه‌دار//جدا نمی‌کندم از هوای خواب‌آور
همین تجمع اجساد مومیایی شهر//مرا کشانده به این انزوای خواب‌آور
زمین رها شده دورِ مدارِ بی‌دردی//و روزنامه پر از قصه‌های خواب‌آور
هنوز دفترِ خمیازه‌های من باز است//بخواب شعر! در این ماجرای خواب‌آور
...............................................................................................................................         اینجا کسی به پرنده سنگ نمی زند//از زخم و شکار و تیر، آهنگ نمی زند
ما را چه شد که دم از مهر می زنیم//چنگی به دل زنیم که خرچنگ نمی زند
پیچیده شد گر صد نسخه بر درد دل//حرف از دوا به حال دلتنگ نمی زند
ما خبره گشته ایم در حرف ، در عمل//کس غیر سنگ بر پای لنگ نمی زند
اینجا ز رنگ زندگی"غم" غصه میخورد//شادی چه محکم است و زنگ نمی زند
آسوده باش از آن ،در صحنه ی حیات//کس حس اعتماد تو را رنگ نمی زند   ...............................................................................................................................             از فکر من بگذر خیالت تخت باشد//من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد//تصمیم دارد بعد زا این سرسخت باشد
تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد//تصمیم دارد هم بسوزد ،هم بسازد
...............................................................................................................................         گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم//حتی اگر به دیده رویا ببینیم
من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست//بر این گمان مباش که زیبا ببینم
شاعر شنیدنی ست ولی میل،میل ِ توست//آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم ؟
این واژه ها صراحت ِ تنهایی من اند//با این همه مخواه که تنها ببینیم
مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی//بی خویش در سماع غزل ها ببینیم
یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم//در خود که ناگزیری دریا ببینیم
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست//اما تو با چراغ بیا تا ببینیم ...............................................................................................................................        سردم شده است و از درون می سوزم//حالا شده کار هر شب و هر روزم
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری//من دکمه ی این قافیه را می دوزم
...............................................................................................................................          یک روز در قمار غزل باختی مرا /من کاخ آرزوی تو بودم که سالها//با دست های عاشق خود ساختی مرا
دنبال اسب وحشی چشم تو روز و شب//می آمدم و از نفس انداختی مرا
من قطعه شعر چشم تو بودم که با قلم//در انزوای تلخ زمین ساختی مرا
اما خراب کرد دلت خانه ای که ساخت//گفتم که آه کاش نمی ساختی مرا
هرچند می شناسمت اما غریبه ای//گفتی که می شناسی و نشناختی مرا ...............................................................................................................................         وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست//عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد//کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید//هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست
بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند//دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست
عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد//قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد//پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست
...............................................................................................................................           ای که می پرسی نشان عشق چیست//عشق چیزی جز قلب زیبای تو نیست ...............................................................................................................................           باز هم با نام تو افسا نه اى گلریز شد//باز هم در سینه ام عشق تو شور انگیز شد
باز هم همراه بوى میخک و محبو به ها//خاطراتم پر کشد با یاد تو در کوچه ها
باز هم وقتى نگاهت گیرد از من فاصله//دیده ام مى بارد اما نم نم و بى‌حوصله
باز قلب پنجره بر روى‌من وا مى شود//باز هم پروانه اى در باغ پیدا مى شود

+ نوشته شده توسط محمد باهری (صابری) در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 و ساعت 5:4 بعد از ظهر |

زندگي بدون عشق مثل استفاده از تنفس مصنوعي است.

آيا من به خاطر اينكه به شما نياز دارم دوستتان دارم؟ يا به خاطر اينكه دوستتان دارم به شما نياز دارم؟ (اريج فرام)
وقتي به كسي مي گوييد «دوستت دارم» به چه معني است؟ جوابها و تفاسير زيادي به اين سؤال وجود دارد.      اما زماني كه اين سؤال را مي پرسيد اكثريت مردم مي گويند كه عشق يك حس است و در قالب كلمه نمي گنجد. مردمي كه عاشق شدن را تجربه كردند از يك احساس دروني شبيه خواب گرم و شيرين گاهي از گيجي و بي فكري صحبت مي دهند. مارازيتي دوناتلا روانپزشك از دانشگاه پيزا بيان كرده كه «ديوانه وار عاشق شدن براستي باعث بيماري رواني مي شود» .

هميشه مردم مي پرسند «عشق واقعي را چگونه بشناسم؟ چگونه مطمئن شوم چه زماني عشق آسيب به من مي زند؟» در تلاشي براي پاسخ به اين سؤالها، از مردمي كه احساس عاشقي را تجربه كردند سؤال شد و اين نتايج طبق تحقيقات انسان شناس پروفسور هلن اي. فيشر بدست آمد: مردمي كه عاشق شدند نيروي قوي را حس مي كنند كه سبب كشش اين دو جنس به هم مي شود، گاهي اين نيرو، كشش قوي فيزيكي است و به گفته روانشناسان عامل مهمي در عشق خيالي است. گاهي فراتر از اين بوده و تحقيقات جديد پيشنهاد مي كند بدنهاي ما فرايندهايي را ايجاد مي كند كه مطمئن مي شويم عاشق جنس مخالف شده ايم. عاشق شدن، دوست داشتن نيست بسياري مردم با كشش و جذب به همديگر مواجه شدند اما از آن ببعد شادتر زندگي نمي كنند چرا؟ چون بيشتر آنها كشش را با معني عشق اشتباه گرفتن در مورد عشق مطالب زيادي وجود دارد اما اين مطلب در اينجا صحيح تر به نظر مي رسد. بياييد توضيحي در مورد عشق دهيم. وقتي كسي را دوست داريد ارزش زيادي براي آن شخص قائليد چون انتخابي كرده ايد و براي افزايش اين علاقه و عشق راههايي را پيشنهاد مي كنيد. همچنين آسايش و پيشرفت را در بالاترين الويت انتخاب دوست و عشقتان قرار مي دهيد.

+ نوشته شده توسط محمد باهری (صابری) در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 و ساعت 4:59 بعد از ظهر |

کاش می شد خالی از تشویش شد//برگ سبز تحفه درویش شد
کاش تا دل می گرفت و می شکست//عشق می امد کنارش می نشست
کاش من هم یک قناری می شدم//در تب آواز جاری می شدم
بال در بال کبوتر می زدم//آن طرفتر ها کمی سر می زدم
با قناری ها غزل خوان می شدم//پشت هر اواز پنهان می شدم
آی مردم ! من غریبستانی ام//امتداد لحظه ی بارانی ام
شهر من آن سوتر از پروانه هاست//در حریم آبی افسانه هاست
شهر من بوی تغزل می ده//دهر که می آید به او گل می دهد
دشت های سبز و وسعتهای ناب //نسترن، نرگس، شقایق ، آفتاب
     

+ نوشته شده توسط محمد باهری (صابری) در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |

خسته و درمونده بودم از همه جا رونده بودم //به هر خونه میرسیدم مهمون نا خونده بودم
هیچکی حسابم نمیکرد هیچکی جوابم نمی داد //از تشنگی میمردم و هیچ کسی آبم نمی داد
یه مدت غریب بودم تو غصه شدید بودم //اما یه روز جمعه ای که خیلی نا امید بودم
فرشته مهربونی منو دوباره زنده کرد //اون که با دست کوچیکش بزرگا رو شرمنده کرد

...............................................................................................................................     عشق مجنون گر ره صد ساله رفت با ارزش است//در جهان عشق و زمان همسان آب و آتش است

زندگی چون ماجرای عشق لیلی کوته است //در جهان با عشق لیلی زیستن با ارزش است
گرز رستم گر ببارد بر سر مجنون چه باک//سر نهادن در میان خون دل با ارزش است
گر که فرهادی و یک جا جان خود دادی به کف//جان سپردن ذره ذره ، اشک غم با ارزش است
گر که مثل من تو ساقی هستی و رابط چه باک//در جهان با عشق پنهان زیستن با ارزش است ...............................................................................................................................   

دل بریدن از تو کاراین دل دیوانه نیست//صحبت از عشق است اینجا صحبت افسانه نیست

عشق با فرزانگی هرگزندارد سازشی//عشقبازی در حقیقت کار هر فرزانه نیست
هر کسی دارد به سر سودای عشق آتشین//بی گمان این کس میانش با جنون بیگانه نیست

...............................................................................................................................     گفتم که مست و عاشقم اما کسی باور نکرد//گفتم به تو دل داده ام اما کسی باور نکرد

شیطان فریبم میدهد دل از تو بر دارم ولی//گفتم که من شرمنده ام اما کسی باور نکرد
حالا تو باورکن مرا سرشار از عشق توام//گفتم همیشه عاشقم اما کسی باور نکرد

...............................................................................................................................    

 

+ نوشته شده توسط محمد باهری (صابری) در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 و ساعت 4:45 بعد از ظهر |

پاکـــه مینه محـــبت دی په دنیا کی


هسی نه چه شهوت دی په دنیا کی

محمد باهــــر (صابری)


عشــــــــــق زآئــــینه نور است


شهوت زحساب عشق دور است


+ نوشته شده توسط محمد باهری (صابری) در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 و ساعت 12:31 بعد از ظهر |

د محمد عـــالم "حــــــیران" په یاد

د اشــــــعارو لوی دیوان لـــــري حـــــیران

تل به پـــاتی وي ژوندی په دی جهــــــــان

هـــــریو بیت ده کــــــه غــــزل ده که وینا

په معـــــــنی ئی ښه پوهـــــیږي هـــر انسان

د حــــــیران وړتیا له ورایه څرگـــــــندیږي

ځکــــــه شـــعر ئی دی د هــــر چا په زبان

زه حـــــــیران یم د حــــیران استاد اقـرار ته

چــــی ئی هــــریو بیت ته ژاړي عاشـــــقان

میــــنه میــــنه ده له میـــــنی پیدا کـــــیږي

توصیف کـــــړیده اشعـــارو کښی حــــیران

تل به پـــاتی تر قیــــــامته وي په زړو کښـی

د حـــــــیران اســــــــتاد په نظم کښی بیـان

کــه ئی واوری تصـــــــــور به ئی ونه کړی

ډیر غمگـــــــین ده د حــیران دژوند داستان

د تن وینی ئی پخــــــپله رضــــــا ورکــړی

د وطـــــــن مینه کښی ډیر ســـتړی سـتومان

د "باهر" په خوله کښی هغه الفاظ نشــــــته

چی رایاد کـــــــــړي ډیر تیر شوي اسـتاذان

تاریخ 17/12/1388


نعت شریف

ســلام ســلام ســلام دی په ســـــردار د مــــــدینی

منظــــور که می ســـــلام کـړي شـهریار د مـدینی

مـرام می صــبح او شام وای مناجــات کی بیت الله

لیــدلی می په ســـــــترگو وای حــیات کـی بیت الله

ســــفر که می نصــــیب کــړي رب په لار د مدینی

ثــنا ده کـــه صفت ده خـــو انجــام ده ستا په اسـم

اوراد د مخلوقــــات ئی په راز راز او قســم قســم

واصل می معترف کــــړی په قــــرار د مـــــدینی

د لوی قـدرت څښـتنه که دا سوال می مســـلم کړی

په روی د خپل حبیب د که واصل می د صنم کړی

مـــــین زه نادیده یم په دیــدار د مــــــــــــــــــدینی

خاونده ستا په در کی می سوالونه صبح او شام دي

همــــــــدامی مرامــــونه د همه ژوندون تمـــام دي

"حــــــیران" که مشرف کــــړی په دربار د مدینی



ابـتـره

ابتره راغلـــه ســــــــــاه نیولی قســـــــم هـو

بی پـــروا تیره شــــــــوله غــــــلی قسـم هو

بیگا می خــــــــوانه بی پــروا تیره شـــــــوه

غــــره دحســـــــن په ښــــــکلا تیره شــــوه

له قهــــره شــــــــــنه ښکلی لـــیلا تیره شـوه

بیا کـــوم نـــا ترســــــــه قهـــرولی قسـم هو

د لمر شـــــــغله وه را ښـــکاره غوندی شوه

د عــــاشـــقانون ننداره غـــــوندی شـــــــوه

کــــــږه وږه شـــوه کـــــــناره غـوندی شوه

شــــوخه هـــوسی چــا زغلـــولی قســــم هو

په ښایســــته مـــخ ئی ســـــــره گلان کـرلي

په سپـــینو لیچــــــو ئی مــــــــــاران روزلي

په کـــرشــــمو ئی عــاشـــــــــــــــقان وژلي

د زړونو ښـــــــکار ته راوتلـــی قســــــم هو

"حـــیرانه" خـــیال وه کـــه ســـــودا د مینی

داکــــوم مثال ده په دنیــــــــــــــا د میـــــنی

کـــــــه حقیقت به وي لـــیلا د میـــــــــــــنی

کـــه می په خــــــــوب چیرته لیدلی قسم هو



غـــواړم

الهـــــی د خـــــــپل حبیب پـــــه برکــــــــــــــــت

غـــــــــواړم ســــــــــتا لـه رویه صـــبر و قناعت

شــــــمار می نگــــــړی حریصـــانو په قطار کی

قناعت راکــــــــــړی په خپل اصـــــــــــلی قسمت

د بی پتو په دوســـــــــتۍ کښی شـــــــــــوم بی پته

هرگــــــــز نه غــــــــــــــواړم یاری د یار بی پت

د نادان مجـــــــلس تدریس د جهــــــــــــــــالت ده

لازم نه ده لـه نادان ســـــــــــره صحــــــــــــــبت

که د عشق په لاره پل گدی خود عـاشـــــــــق وي

خپل هـــــــــــدف ته به رســــــــــــیږي عقـــوبت

لــــــه غمــــــاز سره غمـــــاز شي که پوهــیـږی

همنشین د بد خصــــــــــلت وي بد خصـــــــــــلت

که "حـــــــــیران" سره د مینی کتاب گــــوري

هـــــم عــــاشق شي هم شــــــاعر شــي حقیقت



بیا د ولی

بیـــــــــا د ولـــــــی ازرده ښــــــــــکاري مـــــــــزاج

نه پوهـــــــــیـږم خـــــــیال د څه شي کــــــړ تـــا واج

گلابي رنگ د خـــــــــزان حــــــــال د پریشــــــان ده

لاس په زنی کــــــــــوم مقصــــــــــــد ته ئی احتــیاج

ســـــــتا د یو لحـــــــظی پریشـــــــــانی مـــــایوسی نه

درنه جـــــــارشـــــه د بادشــــــــــــاه د تندي تــــــاج

هــــــــم می وژني هــــــــم می غور د دردو کــــــړي

خــــــــــــبر نـــه یمـــــــــه د ترکــــــــــــــو په رواج

زه "حـــــــــــیران" به خــــــــود حـــیران یمــه دلبره

ســـــــــــــتا له دره کــــــــوم نا ترسه کــــــړم اخراج



باتور افغـــــان

باتور افغان یم ځکــــــــه شمـــــــله د غیرت لوړه گرځــومه

غیرت می نغښتی ده ایمان کــی شمله می لوړه ده جهــان کی

باتور افغــــــان یم د ننگ شــمله می د غیرت وهي مــوجونه

سر می قــــربان د خپل وطن دی زما ناموس زما مسـکن دی

باتور افغان یم ننگیالو تل په ننگ جـــــــار کـــــړیدي سرونه

د خوږ وطن ابرو نه جارم یم زه اصلی زوی د غـیور پلار یم

باتور افغان یم زغـــــملی نه شم د غلـــــــــیم ترخه گواخـونه

که پټه خــــوله بی ننگه مړشـــوم هلته افغان ملت ته پړشـــوم

باتور افغــان یم بیا د "حــــیران" په قبر بل کړئ سره اورونه


تر اوســـــــه

تر اوســـه گل نه یم غوټۍ یم آرمـانونه می تنکي دي

مـــانه لیری ځــــه خـــــزانه هــوسـونه می تنکي دي

د ژوندون په ښـــــکلي بڼ کی تازه نوی ټوکــــیدلی

نوی جــــوش می د ځواني ده امیـدونه می تنکي دي

پټــه خــــوله می آرزوگـــانی نابلـــده په عــلم کښی

خوشــــبوئی می تشــیرنده ده حسرتونه می تنکي دي

د خــزان ســـپیره شمالــه "حیران" پریږده آرماني ده

انتظـــــار د اوږدو هیلـــــو بهــــــارونه می تنکي دي


ښــــکلا هـــیڅ

ته ســـمبول ئی د ښـــــــــکلا او ښــــــــکلا هیڅ

بی لــــــتاته نشــــــته ښــــــــــکلی آشــنا هـــیڅ

ســـــــــــتا په میــــــنه می ســـــــر ایښی له ازلـه

کـــه جهــــان ټول مهـــــــرویان شي زمـــا هیڅ

مینه ســــــــتا له زیـبا مخ ســــــــــــره مزه کــــا

خـــــوشی میـــــنه د مـــجـــــــنون او لیلا هیــڅ

تـــه ســــــــــرتاج د مهــــــــرویانو ئی دلـــــبره

تـــاج چی کـــــــوزشي له تندي او پاچــــاه هیڅ

تخـــــت او تاج ئی صــــدقه کـــړه ســتا له شـانه

هر عاشــــــق ته تخت او تاج د دنیــــــــــــا هیڅ

دُر گــــــــــوهر ده ســــتا په غم کی هره اوښکـه

د جهـــــــــــان په ښـــــادۍ خوب او خـندا هیڅ

بی دا ســـــــتا له ښـــکلي مخ چی اشعــــار لیکي

د "حــــــــیران" شــــــرین ســــخن او وینا هیڅ


لاړه

خمـــــــاري ســــــــــترگی په خــــــــــــندا لاړه

خـــــــــدای خــــــــبر بیـــا په کـــــومه خوا لاړه

شـــــــــونډی به ســـــری کړي بیــا د چـا په وینو

د چـــــــــا د زړونو په ســـــــــــــــــــــــودا لاړه

په چـــــــــا به خښی کــــــړي خوني منگــــــولی

ابتره شــــــــــوخــــــــه وارخطـــــــــــــــــــا لاړه

په خــــــــــــندا لاړه ربه څـــــــــــــه به وشـــــي

ځـــــــــان ئی سیــــــــنگار که شــــــین صبا لاړه

کـــــــومه کوڅه به قتل گاه جـــــــــــوړه کـــړي

"حـــــــیرانه"مســــــــــته په غـــــــوغـــــا لاړه


خپلی سترگی

خــــــپلی ســــترگی د لـــیدلي دي کــــــــنه دي

د نرگس له ســــــــترگو ښـــــکلي دي کـــنه دي

هغــــــه زړونه چی زخـــمي دي نه روغـــــــــیږي

تا په دوه ســـــــــترگو ویشـــــــــتلي دي کـنه دي

چــــــی په ناز او کــــرشمو کــــړی سترگی پورته

علمــــــــــونه د ســـــــــــــیځلي دي کـــــنه دي

چی آرمـــــــــان ئی ســـتا د دوه ســـترگو لیده وه

گورســـــــــتان تــه د لــــــــیږلي دي کـــــنه دي

ســــــتا په در کښی چی پــــراته وه په کلــــــــونو

په آرمــــــــان در ځیــــني تللي دي کــــــــنه دي

شـــب و روز چـــی لاس پــــه نـــام درته ولاړ وه

په ښــــــــــیراو د رټـلي دي کــــــــــــــــــنه دي

کلــــه کلـــه چـــــی غـــوصه شی په عـــــــاشقو

په انگار د ســــــــــــــوزولي دي کـــــــــــنه دي

په خمـــــارو فتنه گــــــــــرو شوخو ســـــــــترگو

ډیـــــر خـــــــواران د زورولي دي کـــــــــنه دي

چی په شـــــــــوخو ســـترگو شوخ وگوری چـاته

اســـــــــــــــمانونه لــــــړزیدلي دي کــــــنه دي

هغــــه زړنو کښی چی خـــــیال وه ســـتا د سترگو

په گــــــــــوگل کښی د چـــــــولي دي کــنه دي

چی ولاړی پری جــــــــــــنډی دي رښـــــتیا وایه

تا پــــه یــــو نگاه وژلي دي کــــــــــــــــــنه دي

یوه ورځ به خولـــــگۍ درکـــړم خوشحــال اوسه

تا "حــــــــــــیران" ته پټ ویلي دي کــــــــنه دي


خاموشي


خــــــــــــــاموشي د انســـــــــــــــانان شرافت دی

لـــوړ مقــــــام د هــــــر مجلس ځـــانته مرعت دی

بد کـــــــــــردار او بد گــــــویي خو ځناور کــړي

هـــــــــر انســــــــان لره لازمه ښه خصـــــــلت دی

اصلیت د ســــــــړي ښــــــــه خوي او اخــــلاق ده

هســــــــی نه چــــــــــی په لباس کښی اصلیت دی

نزاکـــــت د هـــــــــــر مجـــــلس ســــاتنه غواړي

هـــــــــر مقـــــــام هره موضـــوع هریو خاست دی

لاس بســــــته "حــــــــیران" غلام د هغه چـا دی

چی قــــــــربان د خپل غـــــــلام تر انســانیت دی


د وصل شپی

د وصـــــــــل شــــپی می په هجــــــران تیری شــوی

له غمــــــــــــــــــه ډکی په خفگان تیری شــــــــــوی

مــــــــــــــــا ویل ژړا به ئی څــــــــــــــه قــدر لـــري

بی قـــــــــــــدره اوښـــــــکی په گـــریوان تیری شوی

مـــــــــــــا ورته لار لکـــــــــــــــــه ملـــــــنگ ونیوه

د غــــــــرو کـــــــــــــــوتری په آســــمان تیری شوی

مـــــــا ویل یـــــار به می درمـــــــــــــــــان شي د رنځ

تبی د ســـــــــــــل می بی درمــــــــان تیری شــــــوی

مــــــا لا آرزو ســـــــــــــــتا د وصــــــال درلـــــــوده

غمجــــنی شــــــــپی په مـــا "حــیران تیری شــــــوی



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد باهری (صابری) در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 و ساعت 11:4 قبل از ظهر |

دپيوستون جرګې

څنګه به وياړ نه كوم زړګى چې زه پښــــــــــــــتــون لرم

خاورو كې به پروت يم، خو دمـــــــــــــاغ د افلاتون لرم

ته به راته وخـــانـــــــدې، زړګـــــــــــــى به دې دا نه مني

زه به درته وښيـــــــــــــم چې مينـــه د مجنــــــــــــــون لرم
وغزوه دار دې د آســـــمان تر ســـــــــــينــې پورته كــــړه
نه وېرېږم، ســـــــــــر كې د منصور غوندې جنون لــــرم
لـــــرو بر زمـــــــــا دی، يود پلار بل د نيکـــــــــــه وطن
ورانــه خو په فکـــر کې نقشه، زه د بېـــــــــلتون لـــــــرم
ټول به ســـــــــــــــــره يو كړم، كه په لر دي كه په بر پراته
زړه كې چې خبرې زه ســـــــــــــتر خوشحال د يون لــرم
ورانې كړه، ويجاړې كړه، د ژوند لارې مې ګرانې كړه
فكــر مې رسـا دى، هرې ستونزې ته ســـــــــــــــمون لرم
نه منــــم زاهـده ســــــــــــــــــــــــتا اوږدې زړې خـبرې نن
زه نوې زلـــمۍ يــمه، د نوي ژوند مضــــــــــــــــمون لرم

بيا مې تيار كړى (وحيدې) لښكر د اوښــــــــــــــكو نن
لېـــږم يې هــــــــــــــــــر لوري ته جـــرګې د پيوستون لرم


۲۰۰۵- د مارچ ۲۷
دوتين خم- هالند


څوک څنګه او څوک څنګه ؟

څوك يې په زرو خرڅوي، څوك په لوټونو وطـــــــن
څو ليوني دي، چې ســــــــــــاتي نـن په ســـرونو وطـن
څوك يې په خـــپله ورانوي، څوك يې په بل ورانوي
څـــــــوك يې په وينو لمبوي، څوك په زخمونو وطن
څــــــــــوك يې د سر په بيه ســاتي د پردو له بلـوســـې
څــــــــوك يې په خپلـو لاســـو سيزي په اورونو وطن
څـــــــــوك يې ښايســت ته سره ګلونه لــر او بـر لټوي
څــــــــوك يې په كـندو بدلوي، څوك په قبرونو وطن
څــوك (وحيدې) ستا په شان اوښكې ورته تل بهوي
څــــــــــوك دي خوشــاله چې ډوبيږي په غمــونو وطن

۲۰۰۵-مارچ ۲۶
دوتين خم - هالند


په نصيب كې مو ليكلې د غمــــــــــــــونو زنده ګي ده

كـه وخــــــــــــــــــتونو ډالۍ كړې د غمونو زنده ګي ده

په دســــــــــــــــتور د زمانې كې د زړګي له هيلــو پرته

لباســـــــــي غوندې بې خونده د رسمونو زنده ګي ده

د حـــالاتو په پنجره كې، په زخمي زخمي سينه مې

بې طبيبه، بې درمـــــــــــــــانه، د دردونو زنده ګي ده

قلـــم شــــــــــــوي په خنجــر دي د بلا هــيلو تر څنګه

تـــــرهيدلې پرېــــــــــــــشانه مو د زړونو زنده ګي ده

وروي چې پرې وګــــــــــړي د نفرت له سترګو غشي

ســــــــــــــــره په وينو کې پرته د پرهـرونو زنده ګي ده

ته به څنګه كړې خاموشه (وحيدې) دغه لمبې اوس
چې شعور مو پكې ســــــوځي، د اورونو زنده ګي ده

۲۰۰۵-دمارچ۲۵
دوتين خم- هالند


زموږ د كلي په كوڅــــــو كې، غمازان دي ډلې ډلـــې

ګرځوي تورې لاســـــــو كې، غمازان دي ډلې ډلـــــې

نن يې بيــــا تړلې ملا ده، د تنكـــي زلمي ســــــينې ته
ورنه وړي وينې پيالـــــو كې، غمازان دي ډلــــې ډلې
دا فريـــــاد د بورو ميندو چې رسېږي نه آســــــمان ته
بندوي چيغې سينو كـــې، غمــــــازان دي ډلې ډلــــې
هر يو ګل چې سر كړي پورته، اړوي په هغه خــــاورې
رژوي يې په غــــــــــــــوټو كې، غمازان دي ډلـــې ډلې
يوله بله ســــــــــــــره وژني، دوه سكه وروڼو ته ګورئ
څــــــــه وحشت دې پښتنو كې، غمازان دي ډلې ډلې
وريځ راغــــــــــله د غمونو، څاڅكي څاڅكي بارانونه
جوړ ســـــــېلاب دى په لېمو كې، غمازان دي ډلې ډلې
مرور ښكلى آشنا دى، (وحيدې) لاس پرې را خور كړه

ژوند مو تير كا په ګيلو كې، غمــــازان دي ډلـــې ډلـــې
۲۰۰۵- د مارچ ۲۲
دوتين خم-هالند


د علامه عبد الشكور (رشاد) بابا له پاره مرثيه

زمونــږ د زړه د اوښـــــــــــــــــكو له بارانه سره ولاړې
معصـــــــــــــــــــومې تلوسې دې له ارمانه سره ولاړې
حـــــــــــــــاجت به په محشر کې د پوښتنې درته نه وي
قســـــــــــــم چې بې ګناه وې له ايمانه ســـــــــره ولاړې
شېبې مو د ځوانۍ نن د ژوندون په مست ساحل کې
څپې د ســــــــــــــــــــــمندر شوې له توپانه سره ولاړې
تم كــــــــــــــــــــړې مو كلونه وې پردېسې نيمې ساوې
ســـــــــــــــــــــــــــحر وختي د چيغې د آذانه سره ولاړې

خــــــــــــــــــــــبرې (وحيدې) زموږ د لوى بابا (رشاد)
نن ملې شــــــــــــــوې او د مړو له كاروانه سره ولاړې


راځئ چې ســــــــــــــــــــــــــــــره يو نن لر او بر شو پښتنو !
را ټول به د وحـــــــــــــــــــــــــــــــــدت په يو ټغر شو پښتنو
د ظلم په آســـــــــــــــــــمان كې به تيارې شي وركې ورکې
كه مــــــــــــــــــــــــــــــــــــونږه بس يوازې رڼا لمر شو پښتنو
ځــــــــــــــــــــواب به اســـــتبداد ته د اغيار، په علم وركړو
كـــــــــــــــــــــه مونږ د علم او پوهې ســـــــــمندر شو پښتنو
كــــــــــــــــــلونه مونږ ويده وو، ټول ويده د مرګ په خوب
راځئ! چې مونږه نن ويښ په خـــــــــــــــيبر شو پـــــــــښتنو
څوك كوز او څوك په بره، څوك په غرو او څوك په سمه
که ټول شــــــــــــــــــــــــــــــــو سره يو، نو به لښكر شو پښتنو
تيار به ورته كېنو كـــــــــــــــــــــــــــــــــوز او بر د غليم وار ته
سينې به ورته نيــــــــــــــــــــسو مونږ به ســــــــــپر شو پښتنو
غمــــــــــــــــــــــــــــــونو ته به شا كړو، تورتمونه به لږ هير كړو
خوښــــــــــــــــــــــــــــــــــي به را پخلا شي که اختر شو پـښتنو

ته پوه شه (وحــــــــــــــــــيدې) د رقيب تنګ زړګی به وچوي
يو بل ته كه په مينه د زړه ســــــــــــــــــــر شو پښــــــــــــــــــــــتنو


(پر دې لار به رويباره زما آشـــــــــــــــــنا كـــــله راځي)
(خدايه ړوند شومه په سترګو ديــــدن بيا كله راځي)
غمـــــــــونه راته راشي خو خــــــــــــــــــــــندا كله راځي
د ژوند تورو تيارو ته مو رڼا كــلــــــــــــــــــــــــــه راځي
بليږي پرهــرونه د زخمي زړګي په غـــــــــــــــــــــېږ كې
يا ربه! زمونږ خوا ته مسيحــــــــــــــــــــــــــا كله راځي
په تمه سپينی روځې د ځوانۍ مو تورې شپې شوې
رويباره په دې لاره به آشـــــــــــــــــــــــــــــــنا كله راځي
وخـــــــــــتونه د ځوانۍ، د ګودر غاړه پېغلې نجونې
پوهــــــــــــــــــــــــــــېــږې؟ راته وايه هغه بيا كله راځي
څه تمه ترې كېداى شي د ظالم كاڼه آسمــــــــــــــان نه
معراج د ارمــــــــــــــــــــــــــــــــــــانونو به زما كله راځي

۲۰۰۵- د جنورئ ۱۵


وحیده "آرينزۍ"


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد باهری (صابری) در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 و ساعت 8:32 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM


سلامونه گرانو دوستانو ددی سایت نه خوند واخلی